چه بنویسیم- چه ننویسیم
یادش به خیر، پیشترها صدا و سیما برنامه ای با نام فارسی را پاس بداریم داشت که به گمانم زیاد هم موفق نبود. بر آن شدم که پاراه ای از واژگان رایج بین خودمان را که می توانیم به آسانی جایگزین کنیم تا زبان پارسی بی آلایش تر، روان تر و زیباتر شود را می آورم:
بهتر است بنویسیم ننویسیم
استادان اساتید
درون داخل
بیرون خارج
برونسلولی خارج سلولی
واکنشگاه راکتور
پایان انتها
تیرگی کدورت
زدایش حذف
تنها فقط
گذر عبور
پالایش تصفیه
پس بعد
پیش قبل
پهنا عرض
بلندا طول
ژرفا عمق
بلندی ارتفاع
درازمدت طولانی مدت
سهگوش مثلث
گردی دایره
پیامد اثر
پاسخ جواب
پرسش سوال
زیر، در تحت
کنار،ا بغل جنب
قدغن ممنوع
شماری تعدادی
جانوران حیوانات
افزودن اضافه کردن
نوین، نو، تازه جدید
کهن قدیم
سرانجام بالاخره
نیمهجهانی، فراملی بین المللی
جهان دنیا
بیشتر اغلب
دوباره مجدد
گونه نوع
تلاش، کوشش سعی، مساعی
گرما حرارت
کاربرد استفاده
کارکرد عملکرد
گوناگون متعدد
جورواجور مختلف
دامنه، گستره طیف
دستاوردها، یافتهها نتایج
آغاز شروع
همگانی عمومی
زهر سم
پیدایش بروز
واپسین آخرین
یاخته سلول
نخستین سرود ملی ایران
نخستین سرود ملی ایران مربوط به دوره قاجار است که موسیقی آن توسط موسیو لومر، موسیقیدان نظامی فرانسوی اعزامی به ایران در دوره قاجار، تصنیف شده است. این سرود در اصل برای پیانو نوشته شده و یک بار به هنگام ورود مظفرالدین شاه قاجار و در حضور وی در پاریس اجرا گردید. اجرای آن توسط ارکستر ملل نخستین اجرای رسمی و ارکسترال آن است که به پیشنهاد رهبر کنونی ارکستر ترانهای برای آن توسط بیژن ترقی سروده شد و به همراه خواننده اجرا گردید. شعر آن چنین بود:
|
نام جاوید ای وطن |
صبح امید ای وطن |
|
|
چهره کن در اسمان |
همچو مهر جاودان |
|
|
وطن ای هستی من |
شور و سرمستی من |
|
|
چهره کن در آسمان |
همچو مهر جاودان |
|
|
بشنو سوز سخنم |
که هم آواز تو منم |
|
|
همه ی جان و تنم |
وطنم وطنم وطنم وطنم |
|
|
بشنو سوز سخنم |
که نواگر این چمنم |
|
|
همه ی جان و تنم |
وطنم وطنم وطنم وطنم |
|
|
همه با یک نام و نشان |
به تفاوت هر رنگ و زبان |
|
|
همه با یک نام و نشان |
به تفاوت هر رنگ و زبان |
|
|
همه شاد و خوش و نغمه زنان |
ز صلابت ایران جوان |
|
|
ز صلابت ایران جوان |
ز صلابت ایران جوان |
شعری از مولوی
|
ازه شد از او باغ و بر من
|
شاخ گل من نیلوفر من مولوی |
کمی اندیشه در گفتار پارسی بد نیست!
در زبان عربی چهار حرف: پ گ ژ چ وجود ندارد. آنها به جای این ۴ حرف، از واجهای : ف - ک – ز - ج بهره میگیرند.
و اما: چون عربها نمیتوانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانیها،
به پیل میگوییم: فیل
به پلپل میگوییم: فلفل
به پهلویات باباطاهر میگوییم: فهلویات باباطاهر
به سپیدرود میگوییم: سفیدرود
به سپاهان میگوییم: اصفهان
به پردیس میگوییم: فردوس
به پلاتون میگوییم: افلاطون
به تهماسپ میگوییم: تهماسب
به پارس میگوییم: فارس
به پساوند میگوییم: بساوند
به پارسی میگوییم: فارسی!
به پادافره میگوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم میگوییم: جایزه
چون عربها نمیتوانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانیها
به گرگانی میگوییم: جرجانی
به بزرگمهر میگوییم: بوذرجمهر
به لشگری میگوییم: لشکری
به گرچک میگوییم: قرجک
به گاسپین میگوییم: قزوین!
به پاسارگاد هم میگوییم: تخت سلیماننبی!
چون عربها نمیتوانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانیها،
به چمکران میگوییم: جمکران
به چاچرود میگوییم: جاجرود
به چزاندن میگوییم: جزاندن
چون عربها نمیتوانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانیها
به دژ میگوییم: دز (سد دز)
به کژ میگوییم: :کج
به مژ میگوییم: : مج
به کژآ یین میگوییم: کجآ یین
به کژدُم میگوییم عقرب!
به لاژورد میگوییم: لاجورد
فردوسی فرماید:
به پیمان که در شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران
اما مابه باژ میگوییم: باج
فردوسی فرماید:
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست همی رفت شیدا به کردار مست
اما ما به اسپ میگوییم: اسب
به ژوپین میگوییم: زوبین
وچون در زبان پارسی واژهها یی مانند چرکابه، پسآب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشتهیم فاضلآب،
چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،
به ویرانه میگوییم خرابه
به ابریشم میگوییم: حریر
به یاران میگوییم صحابه!
به ناشتا وچاشت بامدادی میگوییم صبحانه یا سحری!
به چاشت شامگاهی میگوییم: عصرانه یا افطار!
به خوراک و خورش میگوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)
به آرامگاه میگوییم: مقبره
به گور میگوییم: قبر
به برادر میگوییم: اخوی
به پدر میگوییم: ابوی
و اکنون نمیدانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!
هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،
چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژهی گرمابه نداریم به آن میگو ییم: حمام!
چون در پارسی واژههای خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» میگو ییم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گو ییم میمون
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم میگوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمیتوانیم بگوییم: «دوستانه» می گو ییم با حسن نیت!
چون نمیتوانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت
چون نمیتوانیم بگو ییم امیدوارم، میگو ییم انشاءالله
چون نمیتوانیم بگو ییم آفرین، میگو ییم بارکالله
و چون نمیتوانیم بگو ییم نادارها، بیچیزان، تنُکمایهگان، میگو ییم: مستضعفان، فقرا، مساکین!
به خانه میگوییم: مسکن
به داروی درد میگوییم: مسکن (و اگر در نوشتهای به چنین جملهای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمیدانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟
به «آرامش» میگوییم تسکین، سکون
به شهر هم میگوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!
ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:
به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا میگوییم: عرض
به ژرفا میگوییم: عمق
به بلندا میگوییم: ارتفاع
به سرنوشت میگوییم: تقدیر
به سرگذشت میگوییم: تاریخ
به خانه و سرای میگوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارسها میگوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر
چون میهن ما خاور ندارد،
به خاور میگوییم: مشرق یا شرق!
به باختر میگوییم: مغرب و غرب
و کمتر کسی میداند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!
چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گرانبها است (و گاهی هم کوپنی میشود!)
تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچهها،
چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش مینامیم!
و
استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یکتن مباد!
و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب میدانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصریها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آنها را از خانوادهی اعراب میدانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیا یی بودن به خودی خود نه مایهی برتری است و نه مایه سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبانهای نیرومند و کهن است.
سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگیها، بایستگیها، شایستگیها، و ارج نهادن آنها به آزادی و «حقوق بشر» است.
با این همه، همانگونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمیآید، اگر یک سو یدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامهی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملتهای عرب، به پارسی سخن نمیگویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمهعربی - نیمهپارسی سخن بگو ییم؟
فردوسی، سرایندهی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامهی ملیاش را گم نکند، و همچون مصری از خانوادهی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسیی گوشنوازی سرود و فرمود:
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وبارانش ناید گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زندهام که تخم سخن من پراگندهام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژههای دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشمپوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمیدانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانا یی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»
به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسانتر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که میخواهند برای نوزادانشان نامی خوشآهنگ و شایسته بیابند از من میخواهند که یاریشان کنم! به هریک از آنها میگویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»
به هر روی، چون ما ایرانیان نامهایی به زیبایی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را میگذاریم علیاکبر، علیاوسط، علیاصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام مینهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسینعلی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....
نام آب کوهستانهای دماوند را هم میگذاریم آبعلی!
وچون در زبان پارسی نامها یی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را میگذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...
و چون نامهای خوشآهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنههای زبان پهلوی ساسانی) و... نداریم، نام دختران خود را میگذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...
دانای(حکیم) توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
از آنجایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بیکرانی به میهن خود داریم
به جای رستمزا یی میگو ییم سزارین
رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آنپس به اینگونه زایاندن و زایش میگویند سزارین. ایرانیان هم میتوانند به جای واژهی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستمزا یی
به نوشابه میگوییم: شربت
به کوبش و کوبه میگوییم: ضربت
به خاک میگوییم: تربت
به بازگشت میگوییم: رجعت
به جایگاه میگوییم: مرتبت
به هماغوشی میگوییم: مقاربت
به گفتاورد میگوییم: نقل قول
به پراکندگی میگوییم: تفرقه
به پراکنده میگوییم: متفرق
به سرکوبگران میگوییم: قوای انتظامی
به کاخ میگو ییم قصر،
به انوشیروان دادگر میگوییم: انوشیروان عادل
در «محضرحاجآقا» آنقدر «تلمذ» میکنیم که زبان پارسیمان همچون ماشین دودی دورهی قاجار، دود و دمی راه میاندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن میگوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...
به جای جنگ میگوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به چراغ گرمازا میگوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز میگوییم: زارع
به کشاورزی میگوییم: زراعت
اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سالها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری میگفتیم عدلیه به جای شهربانی میگفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری میگفتیم بلدیه به جای پرونده میگفتیم دوسیه به جای …
گرگها خوب بد
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...
صدای بال ققنوسان (از شفیعی کدکنی)
پس از چندین فراموشی و خاموشی
چه وحشتناک خواهد بود آن آواز طنین شوق خواهد داشت؟ در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
دوباره باز هم آوای غمگین شان
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
در این شب تاریک
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمهی شب
درآنجایی که آن ققنوس آتش میزند خود را
کجا ققنوس بال افشان کند
خوشا مرگی دگر!
سفر به خیر (شعری از شفیعی کدکنی)
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر! اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!
زندگی نامه محمدرضا شَفیعی کَدکَنی
محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زادهی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش کدکن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دورههای دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی نیز به فراگیری زبان و ادبیات عرب, فقه، کلام و اصول سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهی زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.
وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد. او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نامآوری رسید. آثار شفیعی را میتوان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی میشود، که بخشی از آنها در زیر آورده شدهاند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغهای نشابور آوازه بیشتری دارد.
شفیعی کدکنی را باید در زمرهی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دههی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. منبع زندگینامه: ویکی پدیا
شعر دلنشین "زمستان"
زمستان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت ،
مسیهای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای،
هریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمستان است.
ای پادشه خوبان
ای پادشه خوبان
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گویند جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ای درد تو هم درمان در بستر بیماری
ای یاد تو هم مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
زبان فارسی در عهد تیموری (782 ـ 907 هجری)
زبان فارسی در این عهد ممتد دنبالهی تحول پردامنهیی را که از قرن هشتم آغاز کرده بود ادامه میداد و بر روی هم به انحطاط میگرایید.
علت عمدهی این انحطاط آن بود که 1- زبان ترکی با حمله مغول در ایران رواج بسیار یافت و بر اثر تتابع غالب شدن طایفههای ترک در دربارها و دستگاههای اداری و نظامی و میان مردم (در پارهای نواحی) شایع شد و این خود مایهی زیان بزرگی برای زبان پارسی بود و حتی بعضی از رجال ادب این عهد زبان ترکی را بر زبان فارسی ترجیح دادهاند. 2- مراکز زبان فارسی در خراسان و عراق و هم چنین دربارهای حامی شعر و ادب از میان رفت و در نتیجه شعر از دربار دور شد و به دست عامه افتاد و همین امر باعث شد که مهارت و قدرت کلام و وسعت اطلاعات شاعران قدیم که بر اثر تحصیلات متمادی و و دشوار به دست میآمد از میان برود. 3- استادان زبان فارسی که میبایست مربی شاعران و نویسندگان جدید باشند به تدریج از میان رفتند و در نتیجه کار شعر و نثر به دست کسانی افتاد که بهرهی غالب آنان از فنون ادب کم بود.
این مسائل و اموری از قبیل آنها باعث شد که زبان فارسی در مراحل انحطاط سیر کند و شعر و نثر دورهی تیموری از لحاظ زبان و افکار چندان مورد توجه و اعتماد نباشد.
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد- شعری زیبا از حافظ شیرازی
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
تب تنهایی
با تب تنهایی جانکاه خویش٬
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند٬
قطرهی دل میل دریا می کند٬
قطرهی تنها کجا٬ دریا کجا٬
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو تا شوم همراه او٬
سر نهم هرجا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگیها بگذریم.
ره بهسوی روشناییها بریم.
میروم٬ شاید کسی پیدا شود.
بی تو کی این قطرهدل٬ دریا شود؟
(فریدون مشیری)
آواز عاشــقانهی ما درگــلو شکـــست
آواز عاشــقانهی ما درگــلو شکـــست
حق با سکوت بود، صـدا در گلوشکست
دیـــگر دلم هــوای ســرودن نمیکند
تنـــها بهـــانهی دل ما درگلوشـکست
سربسته ماند بغــض گره خورده دردلم
آن گریههای عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کــس به داغ دل باغ دل نـداد
ای وای، های های غرا درگلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطرههـا درگلو شکست
بادا مبـاد گــشت و مبــادا به باد رفت
آیا زیـاد رفت و چــرا درگــلو شکـست
شعری زیبا از فریدون مشیری
من دلم می خواهد
خانه ای
داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
فریدون مشیری
زبان فارسی در شبهقاره هندوستان
زبان فارسی پیش از آنکه هندوستان مستعمره انگلستان شود، دومین زبان رسمی این کشور (در دورهی گورکانیان زبان رسمی) و زبان فرهنگی و علمی بهشمار میرفت. اما پس از استعمار، انگلیسیها در سال ۱۸۳۲ با زور انگلیسی را جایگزین فارسی کردند.
زبان فارسی در دورهی غزنویان به هند راه یافت در آن دوره پارسی، زبان ادبیات، شعر، فرهنگ و دانش بود. با تاسیس امپراتوری مغول هندوستان به اوج پیشرفت خود در هند رسید و زبان رسمی هندوستان شد.
زبان فارسی هندوستان شاعران بزرگی همچون بیدل دهلوی، و امیر خسرو دهلوی و دستگاه شعری سبک هندی را در خود پروراند. از دیگر شاعران نامدار فارسی زبان شبه قارهی هندوستان، میتوان از اقبال لاهوری نام برد.
همچنین پارسیگویان هندوستان، واژهنامههای ارزشمندی برای زبان پارسی گردآوری کردند که از آن جمله میتوان به فرهنگ ابراهیمی از ابراهیم قوامالدین فروغی، فرهنگ آنندراج از محمد پاشا، اشاره کرد.
فهرست واژههای متفاوت در فارسی تاجیکستان و ایران
- از دست دادن دارد: در حال از دست دادن است
- افسانوی: افسانهای
- انکشاف: رشد، گسترش
- اینچنین: همچنین
- به اعتبار گرفتن: در نظر گرفتن
- به خلاصه آمدن: به نتیجه رسیدن
- پریدمیت (از روسی): موضوع
- پُرّه: کامل
- پیشتره: پیشین
- تنقیدی: انتقادی
- چَندِرپیچ کردن: محکم بستن
- چُقورروی: ژرفکاوی
- دخلناک: مربوط
- در دوام: در طی
- درآورده شدن: درج شدن
- دوجان: آبستن
- رایون: بخش، ناحیه
- ریم: چرک
- ستارهگرمی: دلفریبی، جذابیت
- سر شدن: آغاز شدن
- شِفت: سقف
- صابونک زانو: کاسه زانو
- صداناک: مصوت، واکه
- ضیائیان: روشنفکران
- عاید به: مربوط به
- عکس نمودن: منعکس کردن
- عنعنه: رسم
- فرق کُناندن: تشخیص دادن
- کارتوتیکه: برگه، فیش
- کرده نمیتواند: نمیتواند انجام دهد
- کلان: زیاد، بزرگ
- کلَسیکی: کلاسیک
- گراماتیکه: دستور زبان
- لهجوی: لهجهای
- محاکمه: بررسی
- مَدّه: چرک، چرکابه
- مصلحت: راهنمایی
- معنیداد: تعریف
- موقع: جایگاه
- میبرآید: به دست میآید
- ناشتا: صبحانه
- واخوردن: برخورد کردن
- واریانت: گونه
- یکرَویی: لجبازی، یکدندگی
- یَنوَر: ژانویه
پاسداشت زبان فارسی: نیازمند سرمایهگذاری
سالانه میلیاردها تومان در صنایع گوناگون کشور سرمایهگذاری میشود. اهمیت بسیار زیاد صنایع (در صورت سرمایهگذاری خردمندانه) در پیشرفت، ایجاد اشتغال و کاهش وابستگی کشور بر کسی پوشیده نیست. اما برای لحظهای کشور را برای نمونه بدون صنعت خودروسازی تصور کنید و در مقابل برای لحظهای کشور را بدون زبان فارسی بپندارید. کدام یک فاجعهبارتر است؟ آیا متناسب با اهمیت زبان فارسی برای پاسداشت آن نیز سرمایهگذاری کردهایم؟
مسلما سخنی که مطرح میشود این نیست که از نظر ریالی به همان میزان که در صنایع سرمایهگذاری میشود در پاسداشت زبان فارسی نیز سرمایهگذاری شود. بحث این است که در دنیای کنونی که هر دستاوردی نیازمند هزینهایست باید برای پاسداشت زبان و فرهنگ ملی نیز به میزان نیاز و اهمیت آن هزینه شود. اگر کسی بگوید که تا کنون نیز میزان سرمایهگذاری کافی بوده است در جواب باید گفت یا میزان سرمایهگذاری کافی نبوده است و یا سرمایه خردمندانه هزینه نشده است؛ در غیر این صورت اکنون دانشآموزانمان با سیستمعاملهای فارسی کار میکردند؛ سالها بود که تربیت زبانشناسان را از دورهی کارشناسی و همسطح با دانشگاههای جهان آغاز کرده بودیم و ....
پاسداشت زبان فارسی نیازمند سرمایهگذاری فوری و خردمندانه است. شاید دانش و فنآوری دستنایافته را بتوان در آینده با پول خرید؛ اما زمان، زبان و فرهنگ از دست رفته را با خون دل نیز نمیتوان بازآورد.
منبع: زبان فارسی
توجه سامانیان به زبان پارسی
خاندان سامانی یکی از خاندانهای اصیل ایران است که نسل آن به بهرام چوبین سردار مشهور ساسانی میرسید. شاهان این خاندان در احترام میهن و بزرگداشت مراسم ملی و احیای سنن کهن ایران و بهویژه در گسترش زبان پارسی حد اعلی کوشش را به کار میبردند و به این نظر در تشویق شاعران و نویسندگان و مترجمان نکتهیی را فرو نمیگذاشتند. مثلا چون دیدند که کلیله و دمنه پهلوی مدروس شده و ممکن است مردم ایران بر اثر رغبتی که بدان دارند از ترجمهی عربی آن که به دست عبدالله پسر مقفع صورت گرفته بود استفاده کنند، به ترجمه آن از تازی به نثر پارسی فرمان دادند و این کار در عهد سلطنت نصر بن احمد سامانی (301ـ 331 هجری) انجام شد و سپس به همت وزیر او ابوالفضل بلعمی، رودکی شاعر مشهور آنرا از نثر بنظم پارسی در آورد، و یا چون دو کتاب مشهور محمد بن جریر الطبری (متوفی بسال 310) یعنی تاریخ الرسل و الملوک و جامع البیان تفسیر القرآن او در خراسان شهرت یافت، ابوصالح منصور بن نوح سامانی (350ـ366 هجری) نخستین را به همت وزیر خود ابوعلی محمد بن ابوالفضل محمد بلعمی و دومین را بدست گروهی از فقیهان به پارسی درآورد و این هر دو ترجمه اکنون در دست و از ذخایر گرانبهای ادب پارسی است.
منبع: تاریخ ادبیات
افغانستان و ایران دو بازوی یک فرهنگ و تمدن تاریخیاند
افغانستان و ایران دو بازوی یک فرهنگ و تمدن تاریخیاند (با کمی تغییر)
دکتر صاحبنظر مرادی ـ افغانستان
سوگمندانهی فرزندان این سرزمین و فرهنگ خجستهی آنان در تمام دوران تاریخ با دستان غرضآلودی زخم زده شدهاند، و به منظور جدا ساختن و جدا جلوه دادن آنها با یکدیگر، ایشان را به شجرههای متعددی، آنهم با تحریف هویت آباییشان، تقسیم کردهاند. در گام نخست این قومها را به نامهای ایرانی، افغانی، تاجیکی و...جدا کردند، و باز درون این کشورها به نامهای فارس، کرد، بلوچ، لری و آذری، تاجیک، پشتون (افغان) نورستانی، پشهای و پامیری و باز هم این واحدهای قومی را در بین خودشان به دهها عشیره و عرق جداگانه تقسیم نمودهاند، همچون تقسیم تاجیکان (فارسی زبانان) افغانستان به نامهای جمشیدی، فیروز کوهی، اورمری، تایمنی، تیموری، فرمولی، چار ایماق، صافی و غیره. در بسا حالات بین این فرقههای خود ساخته و مصنوعی آریایی جنگهای تباه کنی را راهاندازی نمودهاند. این دستان غرض آلود کسانیاند که از قوت فرهنگ آریاییان (ایرانیان) و ایستایی آنان در جبهه واحد فرهنگی در حرکت به سوی آینده به منظور تقویت پایگاه تمدنی ما میترسند. بنابرین در عراق، کرد مادی ایرانی را که همواره با قوم پارس تولیت فلات ایران را داشتهاند، به طالبانی و بارزانی و سومری و دهها طایفهی دیگر تجزیه نمودهاند. در قفقاز که نیز جزوی قلمرو آریایی میباشد، مردمان آن را به ارمنی، آرانی، گرجی، آذری و اوسیتی تقسیم کردهاند. حال آنکه همه این اقوام آریایی تبار و از یک خواستگاه انسانی هستند.

