پارسی -شعری از یک شاعر همزبان

پارسی
ذبیع الله یوسفی( افغانستان)

 

ماییم پارسی و زما است پارسی
ما زنده بود وایم که تا است پارسی

پیوسته تازه گیست به ترکیب و واژه اش
وزهرچه کهنگی ست جدا است پارسی

ازقند پارسی ست حلاوت به هردهن
هرسینه را حضورصفااست پارسی


ازحضرت سنایی و تا خواجهءهرات
حمد است پارسی و دعااست پارسی

مولای بلخ خرمن شوریده گان بسوخت
سرکاروان راه هُدی است پارسی

شیرازیان بهای شکرراشکسته اند
شکرفروش قافله ها است پارسی

دهقان طوس تا که عجم زنده کرده است
شهنامه را زُلال بقااست پارسی

بیدل نوای سوختگان تا فلک رساند
ماندن اگر صداست، صدااست پارسی

موج لطافت است چه نظمش چه نثر آن
گویی حریف بادصبا است پارسی

پیوسته باد هرزه هیاهو کند، ولی
کاخ بُلند تا به سما است پارسی

از شرق تا به مغرب این مهد آریا
ما هرکه ایم،هویت ما است پارسی

 

 

   + یک پارسی زبان - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧