شعری از مولوی

ازه شد از او باغ و بر من   
 گشته است روان در جوی وفا   
ای روی خوشت دین و دل من
  
هر لحظه مرا در پیش رخت
     
من خشک لبم من چشم ترم
     
آن کس که منم خاک در او
  
آن کس که منم پابسته او
       
باده نخورم ور ز آنک خورم
   
پستان وفا کی کرد سیه
   
از من دو جهان صد بر بخورد
    
دزدار فلک قلعه بدهد
     
بربند دهان غماز مشو
     
 

 

شاخ گل من نیلوفر من
آب حیوان از کوثر من
ای بوی خوشت پیغامبر من
آیینه کند آهنگر من
این است مها خشک و تر من
می‌کوبد او بام و در من
می‌گردد او گرد سر من
او بوسه دهد بر ساغر من
آن دایه جان آن مادر من
چون آید او اندر بر من
چون گردد او سرلشکر من
غماز بس است آن گوهر من

مولوی

   + یک پارسی زبان - ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸